جانباز شیمیایی و قطع نخاع زاهدانی گفت: با خود عهد بسته بودم که اگر مجروح شدم رمز عملیات والفجر 8 و کربلای 5 که در آن حضور داشتم را فریاد بکشم تا دوستانم روحیه بگیرند، رمز این دو عملیات که باعث پیروزی ما شد «یازهرا» بود.

 دو دستی باز چسبیدی به تختت/یه چار دیواری افتاده به جونت/با گریه ت از ستاره چشم شستی/که مثل سقف باشه آسمونت ... بر آن شده بودیم گزارشی تهیه کنیم از همسران جانبازان تا شاید گوشه ای از زندگی زینب وارشان را ترسیم کنیم. راهی منزل جانباز حسین کیخا شدیم وارد امیرکبیر 10 که شدیم حرکت های امواجی خودرو کمر دردمان کرده بود از خودرو که پیاده شدیم زنگ خانه را زدیم بدون هیچ پرسشی درب باز شد ، زنی جوانی پوشیده در چادری سفید و با لبخندی دلنشین ما را به داخل راهنمایی کرد، اما وقتی به منزل وارد شدیم تختی را در گوشه خانه دیدیم که از تخت پادشاهی با ارزش‌تر و مردی را بر آن تخت مشاهده کردیم که امیر و پادشاه و فرمانروا بر نفس خود بود.
حسین کیخا همان جوان 19 ساله روزهای جنگ را می گویم همان که قد خمیده و پا داد تا امروز انقلاب سرپا بایستد و ایران جاوید بماند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از نحوه اعزامش به جبهه می پرسم، می گوید: انقلاب که شد صدای امام را از تلویزیون کوچکی که پسر عمویم خریده و با باطری ماشین روشنش می کرد گوش می دادیم آخر آن زمان روستایمان برق نداشت . با اشتیاق ادامه می دهد: 14 ساله بودم که برای رفتن به جبهه نام نویسی کردم اما به خاطر اینکه قدم کوتاه بود ردم کردند با خنده می گوید: ضایع شده بودم.


نا امید نشدم در بسیج فعالیت می کردم بعد از مدرسه می رفتیم در جاده زابل –زاهدان بازرسی می کردیم یک سال گذشت بار دیگر رفتم و نام نویسی کردم اما این بار موافقت کردند و راهی شدیم به پادگان امام حسین(ع) که رسیدیم من و دوستم محمود کیخا را رد کردند و بار دیگر به استان بازگشتیم.


اینبار وارد حوزه علمیه امام جعفر صادق(ع) زاهدان شدم و شروع به درس خواندن کردم دو سال گذشت اینبار با طلاب راهی جبهه شدیم ولی این بار توفیق حاصل شد و به مرادمان رسیدیم.


به اهواز رفتیم شبی که رسیدیم علی کیخا معاون عدوات ثارالله جهت یارگیری برای اعزام به خط مقدم آمده بود چند نفری از ما را انتخاب کرد و همان شب به لشکر 41 ثارلله پیوستیم و اعزام شدیم؛
به نهر ابتر که رسیدیم بچه ها در سنگر ها مستقر شدند و من و اقای کیخا برای فراهم کردن مایحتاج به سمت نهر علی شیر حرکت کردیم و پس از تهیه به محل بازگشتیم و روز بعد از اروند رد شدیم و وارد فاو شدیم .
آن زمان دوشکاچی و تیر بار بودم در عملیات والفجر 8 بود که شیمیایی شدم به خانه بازگشتم اما دوباره دلم تاب نیاورد و راهی جبهه شدم اما اینبار روی تخت به خانه بازگشتم.
سال 65 بود که عملیات کربلای 5 شروع شد و گردان ما را راهی خط مقدم شلمچه کردند سمت چپ سه راه شهادت عراقی ها فشار آورده بودند اما طی عملیاتی توانستیم 40 عراقی را اسیر کنیم. این عملیات دوستان عزیزی را همچون شهید علی عبادی، شهید جوادی، شهید پارسی، و بسیاری از عزیزانی که با همرزم بودند را از ما گرفت.


یک شب در آنجا ماندیم روز بعد به سمت راست سه راه شهادت عراقی ها فشار آوردند شهید میرحسینی دستور داده بود فقط دسته ویژه گروهان وارد عمل شود لذا چون ما جز دسته گروهان زید بن حارث به فرماندهی شهید حسین مسافر بودیم وارد عمل شدیم زودتر از کمک تیربارچی هایم( شهید علی عرب موذن و شهید علی فدایی) راهی خط شدم

حسین کیخا جانباز 75 درصد 29 سال است که روی ویلچر زندگی می کند.
به گزارش عصر هامون، 29سال زندگی روی ويلچر، حتی تصورش هم سخت است. برای يک لحظه چشمانتان را ببنديد و تصور کنيد که می خواهید فقط برای مدتی کوتاه بدون آن که روی پا بايستيد زندگی کنيد. حسین کیخا جانباز 75 درصد 29 سال است که روی ویلچر زندگی می کند.
 


ارسال نظر
info@ajnokhaei.ir
نحوه ارتباط با :    ۰۲۱ - ۲۲۴۱۵۹۳۳