چند بار گوشزد می کند که «باز هم آماده ام با همین وضعیت همین جان باقی مانده ام را برای دین و وطنم تقدیم کنم. »


روزنامه خراسان: غفوریان - سال 63، آن موقع که فقط 14سال داشت برای اولین بار به جبهه اعزام شد. چون سن و سالش کم بود، موافقت می کنند به عنوان جوشکار به منطقه برود. پایش که به جبهه می رسد، به عنوان نیروی پیاده مشغول خدمت می شود. تا سال 65 در عملیات های مختلف از جمله کربلای 4 و 5، بدر، خیبر و ... حضور داشته است.
سال 65 در کربلای5 در چهارمین نوبت اعزام در شلمچه مجروح و این مجروحیت در نهایت به قطع نخاع ختم می شود. از آن سال تا امروز 32سال می گذرد و سیدمحمد همه این سال ها را در کنار دردهای مجروحیت با تخت و ویلچر گذرانده است. اگرچه امروز گلایه هایی دارد، اما چند بار گوشزد می کند که «باز هم آماده ام با همین وضعیت همین جان باقی مانده ام را برای دین و وطنم تقدیم کنم. »

پرواز 2 برادرم و مجروحیت خودم و پدرم
خاطرات آن روزهای سیدمحمد با شهادت برادرش سیدعلی و اسارت دیگر برادرش سیدحسین گره خورده است. سال 65 در شرایطی او مجروح می شود که برادرش سیدعلی به شهادت می رسد و دیگر برادرش آقاسیدحسین هم به اسارت در می  آید. در همان احوال است که پدرش هم که آن سال در جبهه راننده آمبولانس بوده است،مجروح می شود. سه برادر و پدر و داماد خانواده همزمان در جبهه بودند و شهادت سیدعلی زمانی اتفاق می افتد که سیدمحمد او را 11  ماه ندیده بود. هر دو در جبهه بودند و زمان های مرخصی شان با همدیگر هماهنگ نمی شد که دیدار تازه کنند. سیدمحمد برادرش را پس از ۱۱  ماه زمانی می بیند که پیکر پر از گلوله اش را از جبهه غرب برای خاک سپاری به مشهد می آورند.
من در یک روز سرد زمستانی مهمان او در خانه اش هستم و روایتگر حرف ها و خاطراتش.
سال 63 که برای اولین بار به جبهه رفتم، 14سال داشتم و به عنوان جوشکار به منطقه ایلام و پادگان ظفر اعزام شدم که سه ماه طول کشید. برای اعزام های بعد چون سابقه جبهه داشتم، اگرچه سن و سالم کم بود، اما سخت گیری کمتری می شد و توانستم به عنوان نیروی پیاده اعزام شوم. در اعزام های دوم به بعد، به همراه شوهرخواهر و برادرم شهیدسیدعلی به واحد ادوات لشکر 5نصر رفتم.

ماجرای مجروحیت
قبل از مجروحیت آخر در شلمچه، سه نوبت مجروح شده بودم. در مرحله آخر پس از کربلای 4، در منطقه شلمچه و در حوالی پاسگاه مرزی و پتروشیمی بودیم. آن جا بالگردهای عراقی برای جا به جایی بار می آمدند و  به دستور فرمانده قرار شد با دوشکا در لابه لای نخل ها مستقر شویم و اجازه ندهیم که بالگردها بارگیری کنند.  بالگردها در حال پرواز، به سمت ما نیز شلیک می کردند. ما که  ۱۱  نفر بودیم، در حدود 200متری خط خودمان با عراق، با دو دوشکا مستقر شدیم.
پس از استقرار، درگیری ما و عراقی ها شدت گرفت و ما زیر آتش دشمن قرار گرفتیم. در همان موقعیت سه نفر از همرزمانم به شهادت رسیدند. آن جا گلوله ای به گردنم اصابت کرد واز قسمت دیگر بدنم از سمت کتف خارج شد. خون زیادی از من می رفت. در همان موقعیت دوستان دیگرم با چفیه و لباس گردنم را بستند و من تقریبا بیهوش افتادم. فکر می کنم دو یا سه روز در همان وضعیت افتاده بودم. البته بی سیم دستی همراه داشتیم و امکان برقراری تماس بود. خاطرم هست با موقعیت شوهرخواهرم که در واحد تخریب بود توانستم ارتباط بگیرم و آن ها بعد از دو یا سه روز بود که آمدند و من را به عقب منتقل کردند. البته این را هم بگویم که بیشتر منطقه زیر آتش بعثی ها بود. آن جا آمبولانس نبود و مارا پشت یک تویوتا گذاشتند و به عقب منتقل کردند. همین که به پشت خط رسیدیم، هواپیماهای عراقی سر رسیدند و شروع به شلیک راکت کردند، من در همان وضعیت مجروحیت، مجدد درمعرض ترکش راکت ها قرار گرفتم و پشتم پر از ترکش شد.
سرانجام به بیمارستان اهواز و بعد از دو روز به بیمارستان اصفهان منتقل شدم. در اصفهان و مشهد مراحل درمان سختی را گذراندم و به نظرم اشتباهاتی هم در پرونده های من و مجروحی دیگر که فامیل بودیم اتفاق افتاد که آن موقع مراحل درمانم را هم دشوارتر کرد.

یک سال بعد دست هایم به حرکت افتاد
به هر حال در مشهد ادامه درمان را گذراندم و حدود یک سال گذشت که دست هایم کم کم به حرکت در آمدند. سال 65 مدتی را در آسایشگاه جانبازان بودم و سال 66 ازدواج کردم و به خانه برگشتم. در خانه شرایط روحی ام بهتر است البته گاهی به آسایشگاه می روم.

برادرانم
برادرم سیدعلی که در تیپ ویژه شهدا بود، سال 62 در کردستان به شهادت رسید. او در یکی از مأموریت ها در ارتفاعات کردستان وقتی گلوله به زانویش می خورد به پایین پرت می شود که بعثی ها به بدن نیمه جانش چندین تیر خلاصی می زنند. برادر بزرگ ترم، آقاسیدحسین هم در عملیات خیبر به اسارت در آمد. یک سال و شش ماه مفقودالاثر بود که پس از این مدت نامه اسارتش به دست مان رسید. سیدحسین پس از هشت سال به همراه آزادگان به کشور بازگشت و در سپاه مشغول خدمت شد.


ماجرای حواله هوندا
در عملیات بدر دومین نوبتی بود که مجروح می شدم. روزهای آخر عملیات بود که یک تیر به دستم و ترکشی هم به پایم خورد.
در عملیات خیبر هم در سومین نوبت مجروحیت، چند ترکش به پشتم اصابت کرد. من در این عملیات دوشکاچی بودم که تیپ الغدیر یزد در موقعیت لشکر 5نصر قرار گرفت و واحد دوشکای تیپ الغدیر نرسید و قرار شد واحد دوشکای لشکر نصر که من هم در آن بودم، در منطقه بماند. خاطرم هست هشت روز آن جا ماندیم. در آن عملیات پیشروی خوبی کرده بودیم و تا بخش هایی پیشروی کرده بودیم که خط بصره در دید ما بود.


بالگرد  را زدم
آن جا بالگردهای عراقی هم در موقعیت های مختلف ما را زیر آتش می گرفتند. بین خط ما و بعثی ها دکل بزرگی بود که من با آرپی جی حدود 38 پله را بالا رفتم و یکی از بالگردها را با گلوله آرپی جی زدم. بالگرد بعدی منبع آب را که روی دکل بود، زد و آن جا ترکش های منبع به پشتم اصابت کرد. بعد از آن وقتی ما را به پادگان ثامن الائمه بردند، آقای قرائتی در پادگان برای رزمنده ها سخنرانی می کرد و آن جا در حالی که مجروح بودم، از من برای این که با آرپی جی تانک زده بودم، تقدیر کردند. بعدها به عنوان تشویق، یک حواله موتورسیکلت هوندا به من دادند اما نه تنها من، هیچ کدام از ما، برای حواله هوندا به جبهه نرفته بودیم.


تب که می کند، تب می کنم
آقاسیدعلی سال 66 ازدواج می کند و امروز صاحب یک دختر است. با خانم شمشیری چند دقیقه ای همکلام می شوم. او همه این سال ها، همسر و پرستار همسرش بوده است. آن ها که به وضعیت جانبازان نخاعی آگاه اند، می دانند که پرستاری از یک جانباز قطع نخاع چقدر سخت است. خانم شمشیری در سال های اخیر دوبار عمل قلب داشته است. امروز توانش مثل سال های جوانی نیست. اما می گوید: گاهی با علی آقا حرف مان هم می شود. به هر حال، شرایط جسمی هر دوی ما خاص است و نشاط و توان گذشته را نداریم. اما خودش هم می داند که خیلی دوستش دارم، آن قدر که وقتی تب می کند، من هم تب می‌کنم ...
انتهای پیام /



ارسال نظر
info@ajnokhaei.ir
نحوه ارتباط با :    ۰۲۱ - ۲۲۴۱۵۹۳۳